X
تبلیغات
رایتل

شمع وجود

تمنای وصال...قسمت نهم

سلام دوستای عزیزم و مرسی از دوستانی که یادم کردن  

خیلی ببخشید به خاطر بد قولیم  

که  دیر آپ کردم به خاطر یه سری اتفاقات نتونستم بیام و به قولم وفا کنم. 

 

 

 

اما وقتی شنیدم قراره از این شهر بری دیگه خودم نبودم...روزیکه فهمیدم پرواز دارین 

 دیگه نتونستم جلوی غریزه ی سرکش احساساتمو بگیرم و دقایق آخر خودمو بهت  

رسوندم تا  یک بار دیگه ببینمت!ولی نتونستم به چشم هات نگاه کنم!حالم خراب بود 

 خرابتر هم  شد...مادرم که حال و روز خرابمو می دید تصمیم گرفت زنم بده تا حالم بهتر 

 بشه، اون که  نمی دونست درد من از چیه و با چی درمون می شه؟!  

اون روزی یک دختر برام پیدا می کرد و منم بهونه تراشی از زیرش در می رفتم. 

تا اینکه کفری شد و صداش در اومد.پیش خودم اندیشیدم اگه هر دختری حال و روز منو

 بشنوه دست رد به سینه ام می زنه و مادرم کوتاه می آد و دست از سرم بر می داره!  

برای همین چند جایی باهاش رفتم و نقشه ام  را عملی کردم،خب نتیجه هم گرفتم، 

چون اونها یک آدم بی روح و فاقد قلبو نمی خواستن! تا اینکه از بخت نامرادم یک روز 

 به دختری برخوردم که در کمال ناباوری همه ی شرایط منو پذیرفت و مادرمهم سر 

 سختانه سرگفته اش وایستاد! با وجودی که علاقه ای به زندگی مشترک نداشتم،اما 

 به خاطر مادرم قبول کردم و  بدون گرفتن عروسی،اونو به مسافرت بردم تا دور از چشم  

بقیه باشیم... اما می دونستم که با ازدواجم مادرم ارضاء نمی شه و از روز بعد  

بهانه هاش برای بچه شروع می شه و من نمی دانستم این مشکل خانوادگی را به  

چه نحوی بر طرف کنم.تا این که...

 

 

 

لحظه ای سکوت  اختیار کرد،چندین بار پی در پی نفس  کشید و با حزن ادامه داد:

رابطه ام آن قدر بود که مطمئن بودم مادرم به زودی به آرزوی دومش میرسه و همین 

 طور هم شد! یک ماه بعد از برگشتنمون حال اون خراب شد و فهمیدیم که بارداره! 

 من خیلی خوشحال بودم،ولی اون با شنیدن این خبر منفجر شد! اصلا انتظار چنین 

 خبری را نداشت.  

کلی بهم بد و بیراه گفت که قصد بچه دار شدن نداشته و من در حقش اجحاف کرده ام! 

 اون به هر دری می زد تا بچه را از بین ببره،ولی من نذاشتم، اون هم چاره ای جز 

 تسلیم  نمی دید! تمام مدت بارداریش را بدخلقی تمام سپری کرد تابالاخره فارغ شد 

 و از زیر بار مسوولیت شانه خالی کرد!...هیچ وقت فراموش نمی کنم روزی را که در 

 بیمارستان به هوش  اومد! 

وقتی بچه را پیشش آوردن صورتش را برگردوند و در میان بهت همه گفت قصد 

 دیدن بچه را حتی برای یک بار هم نداره و می خواد از من جدا بشه!اون در ازای بچه  

مهریه اش را تمام و کمال از من گرفت و برای خوش گذرونی به اروپا رفت. و من تازه اون  

موقعه متوجه شدم که اون فقط برای گرفتن مهریه اش ازدواج کرده بود...این جدایی هر  

چند به مذاق هیچ کس خوش نیومد،اما برای من دنیایی از شادمانی بود!

صدای بهراد بریده بود و نفس من هم از او تبعیت کرده بود!به سختی هوایی به  

ریه هایم فرستادم  و گفتم:

من واقعا متاسفم،هم برای تو،هم برای فرزان.اون بچه ی خیلی دوست داشتنی ایه! 

دلم براش می سوزه.

ناگهان براق شد و نگاهش را به من دوخت:

فرناز...فرزان را فراموش کن،برای همیشه. من نمی خوام که اون دیگه...تو را ببینه!

آخه برای چی؟مگه من چی کارش کردم؟

بهش محبت کردی!این طور که از بهرخ شنیدم اون خیلی به تو علاقه پیدا کرده!

و تو از این موضوع ناراحتی؟

فرناز اون بچه است و حساس وشکننده،اون...اون توانایی منو نداره،چرا نمی فهمی؟!

تو چی می خوای بگی؟

نمی خوام عشق و علاقه ی تو یک بار دیگه قربونی داشته باشه! خواهش می کنم از  

اون بچه دوری کن.اون از وقتی که از پیش تو برگشته بهونه گیر و بدخلق شده،اونو برای 

 همیشه فراموش کن!

قبل از اینکه فرصت دفاع بیابم از جایش جست و با قدم هایی سریع از من دور شد. 

بغض سد راه نفسم شده بود و احساس حقارت می کردم.صدای شکوه ام در فضای  

سرد و خاموش گورستان بلند شد:

می بینی شاهین؟ می بینی چه روزی پیدا کرده ام؟

می بینی اون چطور با بی رحمی از من خواست که دیگه فرزان را نبینم؟اگه...اگه قبل 

 از رفتنت یک بچه به من بخشیده بودی حالا من محتاج دیدن بچه های این و اون نبودم! 

شاهین تو در حق من خیلی کوتاهی کردی ، تو وجود خودتو و وجود بچه را ازم دریغ 

 کردی،آخه نگفتی من چی کار کنم؟ نگفتی؟

صدای شیونم در فضای غم دیده ی بهشت زهرا گم شد و حس تلخ و گزنده ای در 

 وجودم  قد برافراشت و جوانه زد! 

جوانه ای که هر روز در حال رشد بود و تلخی اش بیشتر وجودم را فرا می گرفت!

ده روز از آخرین باری که فرزان را دیده بودم می گذشت و من در فراقش می سوختم و 

 دم بر نمی آوردم.نمی دانستم چرا وجود او این قدر مرا به خودش وابسته کرده بود؟ 

اما همین قدر می دانستم که عاشقش شده بودم و دلم همچون مادری عاشق و دل  

خسته بهانه اش را می گرفت.ندیدن فرزان ضربه ی تلخی بود که بعد از مرگ شاهین از  

قدرت تحملم خارج بود! روزها را بی هدف سر کار می رفتم و زندگی ام  را بدون انگیزه 

 طی می کردم. 

حال و روزم آن قدر آشفته بود که توجه همه را به سوی خودم جلب کرده بودم و همه از 

 رفتار من حیران بودند!هیچ کس هم یارای اندیشه در زوایای زندگی مرا نداشت،چرا که 

 با بدخلقی  همه را می رنجاندم! 

روزها از همه،حتی بهرخ و بابک،فاصله می گرفتم که فرصت پرسیدن حالم را نداشته 

 باشند و من هم فرصت پرسیدن حال فرزان را نداشته باشم،اما یک روز عصر زمانی که  

درحال خارج شدن از شرکت بودم متوجه شدم که بابک من را صدا می زند. وقتی مقابلم 

 رسید گفت: 

ببخشین مزاحمتون میشم،می دونم که خسته این و تشریف می برین منزل،اما 

 می خواستم  اگه  ممکنه چند لحظه وقتتونو بگیرم.

چی شده؟اتفاقی افتاده؟

اگه اجازه بدین داخل ماشین حرف هامونو بزنیم.

چهره اش رمیده و خسته می نمود.بدون حرف اضافه ای همراهش راهی شدم.سوار 

 ماشین که  شدیم متمایل به او نشستم:

            خب ،من آماده ی شنیدنم ،امرتونو بفرمائین!

            راستش من چند روزه که تصمیم دارم با شما صحبت

          کنم،اما هی امروز و فردا کردم،چون زیاد از کارم

           مطمئن نبودم! اما تایید بهرخ باعث شد که خواسته ام

         را اجرا کنم و شما را ببینم.

             چی شده؟برای بهرخ اتفاقی افتاده؟

              نه نه، اون حالش کاملا خوبه...موضوع در مورد...

 

          ادامه دارد... 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر‌ماه سال 1388ساعت05:39 ب.ظتوسط الهام | 37 نظر

آرشیو نوشته ها
باران دلربا میرا اینک (میرا) وصال شمع سوخته احسان هجران خاطرات ساز دل حرم دل زوم بک آقا پسر علی جون درد دوران خلوت دل سوختگی صاحبدلان گوانتانامو (الناز(تنها باغ ستاره کلک شید دلشده گان عشقولانه سکوت دل خاطرات من ترنم عشق ایستگاه آخر مسافر باران حقیقتی تلخ پریای کوچکم بغض تنهایی سحرگاه امید ...رسم رفاقت عشقا دروغن عشقولانه ها I Fell In Love دخمه تنهایی دنیای تفریحی ستاره خاموش لحظات تنهایی اسیردام صیاد یادها وخاطرات یک بسته آرزو ...آرزوی وصال غمکده تنهایی سایه ی تنهایی I- WANT-YOu اینجا زمان مرده .:: رایانستان ::. زیرپوست عشق دو عاشق دیوانه به تو که بهترینی وبلاگ تنهایی من عشق من میلاد sakhtar az sang مرد تنها زیر بارون VaSaT MiMiRaM نوشته های سارا (رامین(چرا رفت؟ چپ دست مشهور ((:. بیاد مهراوه .:)) !...خودمو خودمون حمیده علی اکبری گل من بی تو تنهام آواره ترین دختر دنیا یک شکست خورده اصفهان نصف جهان بهترین آهنگهای من انجمن شاعران مرده فتو بلاگ چشم سوم خاطره های سرخ آبی (حسرت دیدار(بهنوش نوشته هایی برای خودم طلوع غم غروب عاشقان >>>~انعکاس آب~<<< عکسایی که تا حالا ندیدی عکس ها و سرگرمی هاش !---»''^'«دل شیفته»'^''«---! «سفر به آرزوها «دادش محمد هرچه می خواهد دل تنگت بگو هشیوار»دکتر کاوه سالارمند» ...کاش می شد زندگی انسانها ورق پاره ای از دیار سرگشتگی وبلاگ رسمی هواداران پرسپولیس
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازدیدها :