X
تبلیغات
رایتل

شمع وجود

تمنای وصال... قسمت هشتم

درنامه این گونه نوشته بود:

سلام فرناز عزیز می دانم پس از دانستن حقایق من و شاهین را ملامت خواهی کرد 

 شاید هم از من تنفر پیدا کنی که چرا حرمت نون و نمک را نگه نداشتم و تو رو درجریان نذاشتم...و بزرگترین مصیبت که قادر به بیانش نیست را برایم توضیح داده چگونه و چرا.

در آن وضعیت قادر به هیچ چیز نبودم،داد می زدم و فریاد می کشید ،حتی اکرم خانم 

 نمی توانست مرا آرام کند . مجبور شدن باز دوباره فراز را به این جا احضار کند. فراز 

 آمد و من هنوز در اون حالت بهت و داد و فریاد بودم . صدام می زد:

فرناز ،فرناز ،عزیزم چته ؟ چرا چیزی نمی گی؟ چی شده؟ فرناز.

ولی دریغ از یک جواب. دوباره من را راهی بیمارستان کردن . دچار فشار شدید عصبی 

 شدم وبالااجبار من رو در بیمارستان بستری کردن.

سه روز از بودن من در بیمارستان می گذره همه کنارم بودند و لحظه ای رهایم 

 نمی کردند .تا روز چهارم مرخص شدم و به خانه باز گشتم.

باز دلم هوای شاهین رو کرده بود،ازش گله داشتم چرا جریان رو به من نگفته بود؟

بعد از ظهر که همه در خواب عمیقی به سر می بردن من یک ماشین دربست گرفتم  

و به بهشت زهرا رفتم... 

 

 

خسته و بی رمق از میان قبرها عبور کردم تا نزدیک قبر شاهین رسیدم.وقتی بالای 

 سر مزارش رسیدم از دیدن شخصی که کنار قبر زانو زده بود و پشت به من داشت 

 تعجب کردم... به سختی آب دهانم را بلعیدم و گفتم:

تو...اینجا چی کار می کنی؟

عین صاعقه زده ها از جا جهید و نگاه شماتت بارش را نثارم کرد:

سلام،اومده بودم سری به شاهین بزنم.

با تعجب ازش پرسیدم مگه تو شاهین رو می شناسی؟

آره، با هم رفیق بودیم.

چی، چه طور میشه ،چرا به من چیزی نگفتین؟

چون من نخواستم بگم رفیقم خائنه.

چی نفهمیدم ؟ خیانت کدومه ؟چی می گی تو؟

من و شاهین روزی با هم رفیق بودیم، صندوقچه ای سر و راز هم دیگه بودیم، ولی اون  

به  من خیانت کرد و عشقم رو ازم گرفت.

میشه واضح تر صحبت کنی؟!

بی خیال.

کنار قبر نشستم و دسته گلم را کنار گل های بهراد گذاشتم. او همچنان ایستاده  

بود، فاتحه ام که تمام شد گفتم:

چرا نمی شینی؟

من خیلی وقته اومدم، دیگه داشتم می رفتم.

زحمت کشیدی بعد از یک سال سری به دوست قدیمی ات زدی!لابد از اینکه برای  

مراسمش حضور نداشتی دچار عذاب وجدان شده بودی.

نمی دانم چرا این حرف ها را به زبان می آوردم؟

چون شنیده بودم که او در همه ی مراسم حضوری پنهانی داشته است. اما با این  

وجود دلم می خواست دلیل پنهان کاری هایش را می دانستم!بهراد آشفته  

حال نالید:

تو از کجا می دونی که من نمی اومدم؟

چون نمی دیدمت!

فکر می کنی این دلیل برای برداشت اشتباهت کافی باشه؟!

نیست؟!

پوزخند زهر آگینی زد:

حق داری چنین قضاوتی داشته باشی، اون زمانی که من حضور داشتم تو منو  

نمی دیدی، وای به حالا که...

وای به حالا که نبودی،درسته؟ همینو می خواستی بگی؟

حرفم تاثیر خودش را گذاشت و او را به اوج عصبانیت رسانید:

من دلیلی نمی بینم خودمو رو توجیه کنم، اما می خوام بدونی که من در تمام مراسم  

 اون حضور داشتم چون وظیفه ی خودم می دونستم که باشم! چون شاهین دوستم  

بود و براش احترام زیادی قایل بودم، ولی طوری می اومدم و می رفتم که تو منو رو  

نبینی، می فهمی؟!

مضحکه! آخه چرا باید خودتو از من پنهون می کردی؟

یعنی تو نمی دونی؟

به طرفش برگشتم و نگاهش کردم، نگاهم پرسشگرانه و منتظر بود! آشفته دستی به  

موهایش فرو برد  و رویش را از من برگرداند. به حرف که آمد صدایش خفه و زخمی بود 

 و عمق آلامش را به ذهن متبادر می ساخت:

فکر می کردم با بلایی که سرم آوردی خودت متوجه شده باشی...

من نمی خواستم تو را ببینم چون می ترسیدم خاطرات گذشته در من زنده بشه و من 

 نتونم در برابر نگاهت مقاومت کنم!... هر چند اون خاطرات هیچگاه فراموش نشدن!  

من با خودم عهد بسته بودم که بعد از اتمام مراسم دست بچه ام را بگیرم و از این شهر 

 برم، برای همین هم اون قدر محتاطانه برخورد می کردم که مبادا به تو برخورد کنم! اما  

نمی دونم چرا تقدیر دست 

 از سر من بر نمی داره؟ درست در روزهای آخری که من  کارهامو ردیف کرده بودم که 

 برم... تو پیدات شد و من پاهایم سست شد.

لختی سکوت کرد و نفسی تازه کرد،بعد در نهایت استیصال گفت: از لحظه ای که تو را در 

 خونه ی بهرخ دیدم تا به الآن،ساعت هایی را پشت سر گذشتم که به عمرم تجربه شون  

نکرده بودم! شب هایی بر من گذشته که شاید هیچ کس نتونه درک کنه! فرناز... من آدم 

 بدبختی ام، خیلی بدبخت!

در لحن گفتارش لرزشی نا محسوس ایجاد شده بود.سرم را به زیر افکندم،آهسته کنارم  

زانو زد: 

حالا فهمیدی من حضور داشتم و تو منو نمی دیدی؟! تو همیشه نسبت به من بی انصاف بودی!... 

فرناز...هر روز می آم اینجا و برای شاهین فاتحه می خونم،هر روز این همه راه را  

می آم و  می رم اون هم با وجود تمام مشغله هایی که دارم، می دونی چرا؟چون 

 شاهین هم مثل من از زندگیش بهره ای نبرد!

با این حرفش متوجه شدم که ماجرای ایدز گرفتن شاهین را می داند.(شاهین توسطه 

 یک بیمار، که حامل این مرض بود،بعد از تزریق امپول توسط شاهین ،شاهین از طرف 

 بیمار ضربه ای می خورد و آمپول در دست شاهین میرود و شاهین حامل این ویروس لعنتی  میشه.)

برگشتم و به چشم های ابری اش نگاه کردم.رنگش پریدو پاهاش سست شد.همانجا 

 روی  زمین رها شد و با دستش به موهایش چنگ زد. یاد گذشته ها در من قد علم 

 کرد. بغضم را فرو دادم و پرسیدم:

بهراد؟ راست که میگن در ازدواجت شکست خوردی؟

دوباره نگاهم کرد،نگاهی عمیق و سنگین که گویای خیلی چیزها بود.نگام را دزدیدم،نفس عمیقی را با آهی جانسوز همراه کرد و گفت:

به نظر تو ازدواجی که از پایه غلط باشه دوام پیدا می کنه؟!

چرا غلط بود؟ مگه با عشق و علاقه ازدواج نکردی؟

انگار تو امروز تصمیم گرفتی هی دل منو ریش کنی!...کدوم عشق؟کدوم علاقه؟مگه  

عشق چند بار در زندگی پیش می آد؟عشق را که تو در من کشتی و... بگذریم.  

وقتی فهمیدم که  تو را برای همیشه از دست دادم خیلی به هم ریختم،اون قدر که  

دیگه حساب روز و شب از دستم در رفته بود و همه چیز را تیره و تاریک می دیدم. 

فکر نداشتن و از همه بدتر... ندیدن تو ، داشت دیوونه ام می کرد. 

می دونستم اگه دوباره ببینمت نمی تونم طاقت بیارم، برای همین هم ازت دوری کردم  

تا شایدبتونم به زندگی ادامه بدم. با خودم می گفتم دور از تو زندگی می کنم و از 

 هوایی که تو تنفس می کنی وارد ریه هام می کنم.اما وقتی شنیدم قراره ...

 

 ادامه دارد...  

 

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1388ساعت06:44 ب.ظتوسط الهام | 36 نظر

آرشیو نوشته ها
باران دلربا میرا اینک (میرا) وصال شمع سوخته احسان هجران خاطرات ساز دل حرم دل زوم بک آقا پسر علی جون درد دوران خلوت دل سوختگی صاحبدلان گوانتانامو (الناز(تنها باغ ستاره کلک شید دلشده گان عشقولانه سکوت دل خاطرات من ترنم عشق ایستگاه آخر مسافر باران حقیقتی تلخ پریای کوچکم بغض تنهایی سحرگاه امید ...رسم رفاقت عشقا دروغن عشقولانه ها I Fell In Love دخمه تنهایی دنیای تفریحی ستاره خاموش لحظات تنهایی اسیردام صیاد یادها وخاطرات یک بسته آرزو ...آرزوی وصال غمکده تنهایی سایه ی تنهایی I- WANT-YOu اینجا زمان مرده .:: رایانستان ::. زیرپوست عشق دو عاشق دیوانه به تو که بهترینی وبلاگ تنهایی من عشق من میلاد sakhtar az sang مرد تنها زیر بارون VaSaT MiMiRaM نوشته های سارا (رامین(چرا رفت؟ چپ دست مشهور ((:. بیاد مهراوه .:)) !...خودمو خودمون حمیده علی اکبری گل من بی تو تنهام آواره ترین دختر دنیا یک شکست خورده اصفهان نصف جهان بهترین آهنگهای من انجمن شاعران مرده فتو بلاگ چشم سوم خاطره های سرخ آبی (حسرت دیدار(بهنوش نوشته هایی برای خودم طلوع غم غروب عاشقان >>>~انعکاس آب~<<< عکسایی که تا حالا ندیدی عکس ها و سرگرمی هاش !---»''^'«دل شیفته»'^''«---! «سفر به آرزوها «دادش محمد هرچه می خواهد دل تنگت بگو هشیوار»دکتر کاوه سالارمند» ...کاش می شد زندگی انسانها ورق پاره ای از دیار سرگشتگی وبلاگ رسمی هواداران پرسپولیس
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازدیدها :