نه نه،اون حالش کاملا خوبه...موضوع در مورد...فرزان!
لختی سکوت کردم و به فرزان اندیشیدم،اما ناگهان گفته های بهراد در ذهنم جای گرفت
و خشم از کردار او بر تمام تنم مستولی شد:
متاسفم،اگه موضوع راجع به فرزان به من هیچ ارتباطی نداره.
منظورتون چیه؟
منظورم واضحه. اون بچه پدر داره! یک پدر داره!یک پدر دلسوز و دور اندیش که مسایلش
به اون مربوط می شه نه به من که هیچ گونه نسبتی باهاش ندارم. شما هم لطف کنین
اگه موردی هست با خود ایشون صحبت کنین.
حالا اون یک حماقتی کرده و گفته نمی خواد شما فرزان را ببینین،اون بچه ی معصوم چه
گناهی کرده؟
شما باید اونو ببینین.اتفاقا این به نفع اون بچه ی بی گناهم هست.
شما مطمئن هستین؟!
دیدن من هیچ نفعی به حال اون نداره. من تا قبل از این فرزان را نمی دیدم، از این به
بعد هم نمی خوام ببینم.
اما شما دارین اشتباه می کنین، من نمی دونم دیدنتون نفعی در بر داره یا نه ؟ اما همین
قدر می دونم که نذیذنتون ضرر داره!
متوجه نمی شم،آخه ندیدن من چه ضرری می تونه به حال اون داشته باشه؟؟؟
اون بچه چند روزه که داره در تب شدید دست و پا می زنه!
برای یک لحظه همه ی وجودم لرزید و سرم گیچ رفت...اما خیلی زود به خودم مسلط
شدم و با لحنی که سعی می کردم بی تفاوت جلوه کند گفتم:
خب مگه من پزشکم؟ببرینش دکتر.
از راهنمایی تون واقعا سپاسگذارم، خوب شد گفتین! منو دست انداختین؟!
شما فکر می کنین به فکر خودمون نرسیده بود که این کار را انجام بدیم؟!
توهین شما را نشنیده می گیرم!
دستی به موهایش کشید و نفس کشداری کشید:
معذرت می خوام.قصد رنجوندنتون نداشتم،باور کنین این روزها اصلا حال و روز خوشی
ندارم. حتی متوجه ی حرف ها برخوردهام نیستم،حال اون بچه همه ی ما را منقلب کرده!
در این چند روزه تب امونش را بریده و از دست هیچ کس کاری بر نمی آد،چند تا دکتر هم
بردیمش،همه دقیق معاینه اش کردن و عکس و آزمایش براش دادن،اما بدبختانه یا
خوشبختانه چیزی پیدا نکردن،فقط همه یک چیز گفتن،اون هم اینه که اون سالمه و مشکل
جسمی نداره!
اصلا سر در نمی آرم،پس چرا اون بچه تب می کنه؟
درست نمی دونم، ولی من و بهرخ یک حدس هایی زدیم که البته مطمئن نیستیم تا چه
حد صحت داشته باشه.
چه حدس هایی؟!
سکوت کرد،عاصی تر تکرار کردم:
پرسیدم چه حدس هایی؟
نگاهم کرد، انگار می خواست درستی گفته هایش را از چشمانش بخوانم، صدایش
خش دار بود و گرفته:
ما معتقدیم که علت تب اون... شما هستین! ما فکر می کنیم اگه فرزان شما را ببینه
حالش خوب می شه و تبش فروکش می کنه،چون درست از روزی که از پیش
شما برگشت بهونه گیر و بدخلق شد و چند روز بعدش هم شروع کرد به تب کردن.
یعنی... می خواین بگین...
بله تب اون احساسیه و به خاطر بیماری خاصی نیست.
روح اون بچه خسته و بیماره نه جسمش!
اما اینها همه اش حدسیات شماست،از کجا معلوم که درست باشه؟
برای همین من اینجام،درستی این حدسیاتو می شه به راحتی بررسی کرد،کافیه شما
به دیدنش بیاین.
امکان نداره،من نمی خوام دیگه اونو ببینم. اگه حدس شما هم درست باشه تا چند روز
دیگه خودش خوب میشه!
چرا این قدر سر سختی می کنین؟حال اون بچه اصلا
خوب نیست و روز به روز هم بدتر می شه،انتظار دارین
انتظار دارین منتظر بشینیم تا شاید در حالش بهبودی
ایجاد بشه؟اگه نشد چی؟ نوشدارو پس از مرگ سهراب
توفیر نداره!تو را خدا کمی منصف باشین!
من بی انصاف نیستم،حداقل اون طور که شما تصور
می کنین!
بهراد از من خواسته به دیدن بچه اش نرم. زور که نیست!
شما خودتون بهتر از هر کسی می دونین بهراد چرا
چنین حرفی زده؟بد نیست کمی هم به اون حق بدین!
می دونه اومدین دنبال من؟
نه!
پوزخندی زدم.با صورتی برافروخته گفت:
من اصلا به شما یا بهراد فکر نمی کنم، من فقط...
حرفش رو قطع کردم و از ماشین پیاده شدم ،در حال
بستن در ماشین رو به او گفتم:
متاسفم ،به دیدن بچه ای که پدرش من رو از دیدنش
منع کرده نمیرم.
راهم را به سوی خانه ام کج کردم .
روزهایم بی وزن و بی هدف شده بودند.سرکار می رفتم و انگار نمی رفتم .
نفس می کشیدم اما گویی نمی کشیدم اما گویی نمی کشیدم. می خوابیدم ولی
مدام کابوس می دیدم. دلم برای فرزان تنگ شده بود.از آخرین باری که او را دیده بودم
یک هفته می گزشت . یک هفته ای برایم قرنی گذشته بود.
باور نمی کردم دوری از او تا بدین حد...
ادامه دارد...
از تمام دوستانی که دوست دارن ادامه ی این داستان رو بدونن دعوت می کنم
روز بعد هم بیان چون دوباره این داستان اپ خواهد شد
سلام عزیزم

خوبی؟
بای بای
سلام
زیبا مینویسی
موفق باشی
ٍسلام دوست عزیز مهربون خوبی ؟
وبت خیلی نازو خوشکله
اگه قابل دونستی وب ما اماده ی حضور گرم شماست
بیا و صفا ببخش به جمع ما
........ (''''(`-``'´´-´)'''')
..........).....--.......--....(
.........\.....(6..._...6).../
........./........(..0..)....;.\
........__.`.-._..'='..._.-.`.__
......\....'###.,.--.,.###.'.../
....../__))####'#'###(((_\
......######MAP####
........############
.......\...#########.../
...__/...../..######\....\
(.(.(____)....`.#.´..(____).).)
[قلب]
منتظر حضور سبز و گرم شما هستیم بی صبرانه
دوستدار شما: پسران سنگی
امضاء:M A P [قلب]
سلام

خوبی الهام جان
خوش میگذره
با گرمی تابستون چی کار میکنی
اره منم تنها همونی که هر روز بهش سر میزنی ببینی آپ یا نه
مثل من که همین الان بهت سرزدمو دیدم آپی
ممنونم که خبر نمیکنی
راستی منم آپم
سلام آبجی
ممنون که یادم هستی وفراموش نشدم
بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم
به جون چشمات از تموم این دنیا سیرم
تو که نیستی همش آرزو میکنم که بمیرم
موفق باشی
سلام خوبی؟؟
میگم این داستانه واقعیت داره؟؟؟
سلام مهربونم
خوبی
مرسی از اینکه ادامه داستانتو نوشتی و بهم خبر دادی
الهام جان
نویسنده داستان خودتون هستید؟
سلام خانومی خوبی؟ دیگه داشتم ناامید میشدم مرسی که اومدی و ادامه داستانتو نوشتی. بهتون تبریک میگم داستانت خیلی عالیه
سوت داور !
بازی شروع شد
دویدم
دست و پا زدم
غرق شدم
دل شکستم
عاشق شدم
بی رحم شدم
مهربون شدم
بچه بودم
بزرگ شدم
پیر شدم . . . !!!
بازی تموم شد !
زندگی رو باختم
سلام
ممنون که خبرم کردی عزیزم
موفق باشی
سلام وبلاگت خیلی قشنگه
ولی اهنگ وبت کمی میخونه بعد قعط میشه
سلام.خوب بود ولی فکر کنم باید یکم سعی کنی طوری بنویسی که کسی نتونه حدس بزنه بعدش چی میشه.موفق باشی.
سلام
حالا کجاشو دیدی
تازه ما سانسور هم کردیم
ممنون امدی
سلام
خوبی؟
ازین که ادامه داستان آپ کردی ممنون ولی امیدوارم زودتر تموم بشه تا آخر داستانو بفهمیم داره کم کم مثل جومونگ طولانی میشه
مواظب خودت باش
بابای
salam
yadam raft begam:upam zizam khoshahal misham biay
سلام
مرسی که بهم سر زدی و خبرم کردی
سلام
خوشحال شدم که به من سر زدی
وخوشحال از اینکه کاری ازم بر بیاد
اگه خواستی منو با این اسم لینک کن ممنون
.:: رایانستان ::.
موفق باشی
درود بر رفیق خوبم
شرمنده اگه خبر ندادم ، راستش خیلی کم میام نت !
اون آپ هم از سر دلتنگی نوشتم ، یه اتفاقی باعثش شد ...
دفعه ی بعد حتماً میام سراغت
همون " ورق پاره ای از دیار سرگشتگی " خوبه
- از لطفت ممنون گلم -
چه عجب بالاخره ادامه شو نوشتید.
ممنون که خبرم کردید
سلام
الهام جان خوبی
با وفا خیلی با حالی
با زندگی را جشن بگیر آپم بیا درموردش نظزت رو بگو واسم مهمه باشه
با سلام به تو خوب هم وطن
آرزویم برایت ، رسیدن به بهترینهاست
مسرورم که در زیر پوست عشق تنهایم نمیگزاری
زیر پوست عشق به روز شد
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!!!
آریان
سلام الهام مهربان
ببخش فرصت نمی کنم آپ رو خبر بدم اما مرسی که می خونی
منتظر ادامه ی داستانتم
هر اسمی دوست داری عزیزم
شاد زی و سربلند
سلام دوست خوبم
به نظر من روند داستانت یه خورده پراکنده است و آدم توش گم میشه. به هر حال امیدوارم که روز به روز پیشرفت کنی و موفق و سلامت باشی.
سلام وبلاگ قشنگ و جالبی داری اگه دوست داری پیوند بزنیم.
سلام
سبز باشی
سلاااااااااااام
هیچ وقت به من سر نزن!!!
حالم رو نپرس!!!
نظر ننویس!!!
باشههههههههههههههههه!!!
ولی موفق باشی و سلامت عزیزجونم