X
تبلیغات
زولا

شمع وجود

تمنای وصال...قسمت چهارم

تنها تغییری که کرده بود این بود که سعی می کرد نگاهش به نگاهم نیفتد. فراز که سر  

درگمی من را دید گفت:

چرا چیزی نمی خوری؟ نکنه هنوز خوابت می آد؟

چشم غره ای نثارش کردم که با دهانی پر ادامه داد:

 ما صبحونه مونو که خوردیم می ریم،منتظر هم نمی شیم تا خانومصبحونه اش در آرامش  

کامل میل کنن،پس زودتر دست به کارشو که فرصتی نیست!

خیلی ممنون از لطفتون،اما من اشتهام کور شده!

چطوری؟من که بادی نمی بینم؟!

و بعد قهقهه را سر داد و بقیه هم دنبالش خندیدند. خیلی سعی کردم جلوی ریزش 

 اشک هایم را بگیرم. از اینکه فراز دستم انداخته خشمگین بودم. دلم می خواست 

 جوابی به او داده باشم،در واقع بیشتر دلم می خواست به بهراد جواب داده باشم  

که این قدر بی تفاوت بود و زجرم می داد،برای همین به در گفتم تا دیوار بشنود،خطاب  

به فراز گفتم:

احتیاج به باد نیست،وجود تو از باد هم بی رحم تره!

برای لحظه ای سکوتی میان ما حکمفرما بود شد،حس کردم بهراد دارد نگاهم می کند.  

به طرفش برگشتم تا عکس العملش را ببینم،صورتش از خشم ارغوانی شده بود،انگار  

متوجه منظورم شده بود،تکه نانی که در دستش بود را داخل سفره گذاشت و بدون  

حرفی بلند شد

فراز گفت:

چرا پا شدی؟بشین صبحونه ات  را بخور.

نمی خوام،سیر شدم.

مگه چه خوردی؟

بشین بخور.

تعارف نمی کنم...تا شما بخورین منم گشتی این اطراف می زنم و بر می گردم.

و رفت.فراز لقمه اش را به دهانش گذاشت و گفت:

معلوم نیست اینها امروز چشونه؟... بهرخ خانوم انگاری فقط من موندم و شما،حریف  

دوم هم که از دور خارج شد،حالا ببینیم از من و شما کی کیش می شه و کی مات؟!

از  حرف فراز خنده ام گرفت و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم،برای همین زدم زیر خنده. 

فراز با تعجب نگاهم کرد:

خنده داشت داور بد اخلاق؟

خنده ام شدت گرفت،با طعنه گفت...

با طعنه گفت:

انگاری فقط می خواستی اون بدبخت را فراری بدی!دقیقا مثل این حشره کش های  

کیش و مات! لابد حالا هم نوبت من و بهرخ ها؟

خودم را جمع و جور کردم و اشک چشم هایم را پاک کردم.حق با فراز بود. انگار فقط 

 می خواستم بهراد را فراری بدهم. اما با این وجود ته دلم ار اینکه به نوعی شکستش 

 داده بودم خوشحال بودم...آرام به سمتی که بهراد رفته بود نگاه کردم،خیلی از ما  

فاصله گرفته بود ولی هنوز در دید بود. کنار درختی ایستاده بود و پشت به ما داشت.

به دقت نگاهش کردم،اطرافش را دودی سفید رنگ احاطه کرده بود،مثل اینکه سیگار 

 می کشید!تا به حال ندیده بودم لب به سیگار بزند،اما می کشید.

به طرف فراز و بهرخ که در حال جمع کردن سفره بودند برگشتم،فراز داشت غرولند  

می کرد:

یعنی اومدیم خیر سرمون بیرون... خودمون باید حمالی کنیم،من نمی دونم این دو تا  

دختر چرا اینطوری ان ؟ انواع و اقسام پیتزاها را از بیرون می گیرن و با لذت می خورن، 

ولی وقتی حرف از رستوران های بین راهی می شه اه و ته راه می اندازن! اگه شما  

دو تا با ما نبودین راحت می رفتیم کافه ای ،رستورانی،غذا سفارش می دادیم و با جون 

 و دل مشغول خوردن می شدیم...بعد سفره را که تا کرده بود محکم داخل سبد کوبید  

و از داخل فلاسک دو تا چای ریخت و بلند شد،در حالی که به طرف بهراد می رفت گفت:

منم می رم پیش بهراد،دیگه از دستتون خسته شدم... مهرم حلال،جونم آزاد!

بعد از رفتن فراز،بهرخ که مترصد فرصت بود با عصبانیت گفت:

همینو می خواستی؟

چی را؟

خودتو به اون راه نزن فرناز...چرا این قدر اذیتش می کنی؟

کی را؟فراز را؟

چپچپ نگاهم کرد: منظورم بهراد نه فراز!

من چی کار به اون دارم؟!

نداری؟...اگه نداری پس این زخم زبون ها چیه بارش می کنی؟

اصلا متوجه منظورت نمی شم بهرخ!

چرا،میشی،خوب هم میشی، گوش کن فرناز... اون در این چند روزه خیلی به هم 

 ریخته.جواب تو براش قابل هضم نبوده،تو را خدا بیشتر از این عذابش نده.

از کی شروع کرده؟!

سوال بی ربطم متعجبش کرد:

چی را؟

سیگار رو می گم... از کی شروع کرده به کشیدن؟

این چند روزه شروع کرده، اینم یکی از مزایای عشقش به تو ئه!

سر کوفت می زنی؟ ازدواج که زورکی نمی شه، می شه؟

تو خیلی بد شدی فرناز.

خیلی خب،من بدم! قید منو بزنین،میگی چی کار کنم؟ دست خودم نیست،به خدا  

دست خودم نیست، به خدا دوستش دارم و طاقت عذابش را ندارم،ولی چه کنم؟

اشکم سرازیر شده بود.بهرخ هم داشت گریه می کرد،دستش را روی دستم گذاشتم:

منو ببخش،ازت معذرت می خوام،قصدناراحت کردنت را نداشتم. این چند روزه حال و روز 

 خراب بهراد روی من تاثیر گذاشته،خودت خوب می دونی که هر دو تونو عاشقانه دوست 

 دارم،ای کاش بهراد عاشق تو نشده بود،نمی دونم چرا یکهو اینجوری شد؟!عشق تو از 

 پا درش می آره،نمی دونم می تونه طاقت بیاره یا نه؟!

اشک هایم را پاک کردم و به طرف بهراد برگشتم،فراز کنارش ایستاده بود و با او حرف  

می زد،نگاهم رویش ثابت مانده بود و حرف آخر بهرخ مدام در ذهنم تکرار می شد: 

« نمی دونم می تونه طاقت بیاره یا نه؟!»

 

ادامه دارد...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر‌ماه سال 1388ساعت06:16 ب.ظتوسط الهام | 33 نظر

آرشیو نوشته ها
باران دلربا میرا اینک (میرا) وصال شمع سوخته احسان هجران خاطرات ساز دل حرم دل زوم بک آقا پسر علی جون درد دوران خلوت دل سوختگی صاحبدلان گوانتانامو (الناز(تنها باغ ستاره کلک شید دلشده گان عشقولانه سکوت دل خاطرات من ترنم عشق ایستگاه آخر مسافر باران حقیقتی تلخ پریای کوچکم بغض تنهایی سحرگاه امید ...رسم رفاقت عشقا دروغن عشقولانه ها I Fell In Love دخمه تنهایی دنیای تفریحی ستاره خاموش لحظات تنهایی اسیردام صیاد یادها وخاطرات یک بسته آرزو ...آرزوی وصال غمکده تنهایی سایه ی تنهایی I- WANT-YOu اینجا زمان مرده .:: رایانستان ::. زیرپوست عشق دو عاشق دیوانه به تو که بهترینی وبلاگ تنهایی من عشق من میلاد sakhtar az sang مرد تنها زیر بارون VaSaT MiMiRaM نوشته های سارا (رامین(چرا رفت؟ چپ دست مشهور ((:. بیاد مهراوه .:)) !...خودمو خودمون حمیده علی اکبری گل من بی تو تنهام آواره ترین دختر دنیا یک شکست خورده اصفهان نصف جهان بهترین آهنگهای من انجمن شاعران مرده فتو بلاگ چشم سوم خاطره های سرخ آبی (حسرت دیدار(بهنوش نوشته هایی برای خودم طلوع غم غروب عاشقان >>>~انعکاس آب~<<< عکسایی که تا حالا ندیدی عکس ها و سرگرمی هاش !---»''^'«دل شیفته»'^''«---! «سفر به آرزوها «دادش محمد هرچه می خواهد دل تنگت بگو هشیوار»دکتر کاوه سالارمند» ...کاش می شد زندگی انسانها ورق پاره ای از دیار سرگشتگی وبلاگ رسمی هواداران پرسپولیس
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازدیدها :