X
تبلیغات
رایتل

شمع وجود

تمنای وصال ... قسمت دوم

 

می گم ، اما...

اما چی ؟ تو چرا همچین شدی ؟ اصلا انگار یک بهرخ دیگه شدی... چی شده بهرخ ؟

حرف بزن بینم چی می خوای بگی ؟

حقیقتش اینه که من امروز به خاطر بهراد اومد اینجا!

بهراد ؟ مگه چی شده؟ اتفاقی براش افتاده ؟

نه بابا، چرا تو چرا تو هی منتظر رخ دادن یک اتفاقی ؟

با این طرز حرف زدن تو مگه می تونم به چیز دیگه ای هم فکر کنم؟

باشه، من درست حرف می زنم ، اما تو م حولم نکن و اجازه بده درست حرف بزنم.

خیلی خب ، من دیگه هیچی نمی گم ، فقط گوش می کنم.

و خیره خیره نگاهش کردم، چند بار رنگ به رنگ شد و جا عوض کرد ، بعد آشفته گفت:

وای ! نگفتم که چیزی نگو و بروبر نگاهم کن !

بهرخ تو چرا همچین می کنی ؟ آخه من به  چه ساز تو برقصم ؟ آخه این چه حرفیه که  

تو برای گفتنش این قدر از خود بی خود شدی ؟ حتما مطلب مهمیه که این قدر 

 مضطربت کرده ؟ 

درسته... گوش کن فرناز... من ازت خواهشی دارم.

چه خواهشی ؟

من حرفمو می زنم ولی می خوام قول بدی جوابت هر چی که بود

روی روابطمون تاثیری نذاره و همه چیز مثل سابق ادامه داشته باشه.

شک نکن ، من همیشه به تو گفتم اگه آسمون و زمین هم جابجا بشن نمی تونن

هیچ تاثیری در روابط ما داشته باشن و هیچ چیزی نمی تونه ما را از هم جدا کنه...

حالا اگه خیالت آسوده شد بگو ببینم چی می خوای بگی؟

راستش بهراد منو فرستاده اینجا که...چطوری بگم ؟...منو فرستاده که نظر تو 

 را بپرسم .

سر در نمی آرم ، نظر منو راجع به چی بپرسی؟ 

 

 

 راجع به خودش... آخه اون... عاشق تو شده !

یک مرتبه وا رفتم. انتظار شنیدن هر خبری را داشتم جز چیزی که می شنیدم.

این چطور امکان داشت ؟ ما سه سال با هم رفت و آمد داشتیم، سه سال مثل خواهر  

و برادر در کنار هم بودیم و به هم اعتماد داشتیم ، سه سال ... نه ، این

امکان نداشت، گفتم:

چی داری می گی بهرخ ؟ چرا هذیون می گی ؟

هذیون نیست فرناز، به خدا حقیقته ، بهراد عاشق و دلباخته ی تو شده.

من که باور نمی کنم. آخه چی شده که اون یک دفعه عاشق من شده ؟

اشتباه نکن فرناز، این موضوع تازگی نداره ، بهراد از خیلی وقت پیش خاظر خواه تو  

شده٬به جرات می تونم بگم چیزی حدود دو ساله که اون به تو علاقه مند شده .

پس چرا الآن یاد این موضوع افتاده و مطرحش کرده ؟

همه اش تقصیر منه،روزی که بعراد بهم گفت دلشو به تو باخته من ازش خواستم که تا  

تموم شدن درس تو یا دست کم تا نزدیکی های تموم شدن درست دست نگه داره،

چون می دونستم که تو عاشق تحصیلی و عجله ای برای ازدواج نداری،اون بیچاره هم 

 سکوت کرد و عشقش را مخفی نگه داشت و دم نزد، تا اینکه هفته ی پیش که

تو گفتی قراره برات خواستگار بیاد من بهش گفتم.نمی دونی فرناز با شنیدن اسم 

 خواستگار چقدر به هم ریخت ؟ داشت دیوونه می شد ، همون لحظه ازم خواست

که باهات صحبت کنم ، منم هی امروز و فردا کردم تا شرایط مناسبی پیدا کنم و باهات 

 حرف بزنم ، البته اول خودش قصد داشت باهات صحبت کنه ولی بعد گفت به خاطر  

رفاقتم با برادرش نمی خوام حرمت شکنی کنم و چون از جوابش مطمئن نیستم اول  

 تو باهاش صحبت کن تا بعد من به برادرش بگم.

چند لحظه سکوت کرد و بعد پرسید:

حالا چی می گی ؟ تو سه ساله که با ما آشنایی و همه جوره ما را می شناسی ،  

مخصوصا بهراد را، می دونی که اون اهل هیچ برنامه ای نیست و کار خوبی هم داره 

 نظرت چیه ؟

به نقطه ای خیره شدم و به فکر فرو رفنم. من هیچ گونه علاقه ی خاصی به بهراد 

 نداشتم ، دوستش داشتم ولی نه دوست داشتنی به آن معنا ، در واقع او برای من مثل  

فراز و فربد بود و مثل یک برادر دوستش داشتم . به همین خاطر هم بود که به چشم 

 دیگری نگاهش نکرده بودم و علاقه ی خاصی نسبت به او پیدا نکرده بودم و حالا هم که   

به موضوع دلدادگی اش پی برده بودم نمی توانستم طور دیگری به او فکر کنم .  

صدای بهرخ مرا به خود آورد:

چی بهش بگم فرناز ؟ اون تو خونه منتظره من بر گردم و براش جواب ببرم ، چی

می گی ؟

بهرخ من ... من بهراد را مثل فراز دوست دارم نه بیشتر.

منظورت چیه ؟

منظورم واضحه،من در این چند سال به بهراد به چشم یک برادر نگاه کردم و خیلی از 

 اوقاتم را باهاش گذروندم. برای همین هم هیچ وقت به قصد و غرض خاصی نگاش  

 نکردم،می دونم ،شاید اگه شرایط دیگه ای و جای دیگه ای باهاش آشنامی شدم وضع  

فرق می کرد،ولی از وقتی تو را شناختم و باهات دوست شدم و پا به خونه تون گذاشتم  

حس خاصی به من دست داده... چطوری بگم ؟همیشه احساس می کنم منم 

 جزیی از خانواده ی شما هستم ، مثل یک دختر ، یک خواهر...باور کن بهرخ  

من نمی تونم جور دیگه ای به بهراد نگاه کنم، واقعا در توان خودم نمی بینم،می فهمی ؟!

یعنی...

یعنی اینکه ازت خواهش می کنم موضوع را همین جا تمومش کنی و دیگه هم  

چیزی نگی .

وای خدا ی من ، بیچاره بهراد ، اگه بفهمه دیوونه می شه.

یک برادر هیچ وقت از دست خواهرش دیوونه نمی شه ، می شه ؟!

ولی فرناز این منطق توئه نه بهراد.

اما می تونه منطق اون هم باشه، کافیه که بخواد.

یعنی می تونه؟

باید بتونه!  

 

 

                                    ادامه دارد...  

           

        نوشته :از تمام دوستان خواهش می کنم که حتما آدرسشون رو بزارن تا من بتونم  

                                            بهشون سر بزنم ممنون میشم.

 

           الیماه جان تو که آدرست رو نذاشتی من چه جوری بیام پیشت.گلم خوشحال 

         میشم این بار آدرست رو بزاری . همچنین بقیه ای دوستان.ممنون از همکاریتون. 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1388ساعت05:13 ب.ظتوسط الهام | 43 نظر

آرشیو نوشته ها
باران دلربا میرا اینک (میرا) وصال شمع سوخته احسان هجران خاطرات ساز دل حرم دل زوم بک آقا پسر علی جون درد دوران خلوت دل سوختگی صاحبدلان گوانتانامو (الناز(تنها باغ ستاره کلک شید دلشده گان عشقولانه سکوت دل خاطرات من ترنم عشق ایستگاه آخر مسافر باران حقیقتی تلخ پریای کوچکم بغض تنهایی سحرگاه امید ...رسم رفاقت عشقا دروغن عشقولانه ها I Fell In Love دخمه تنهایی دنیای تفریحی ستاره خاموش لحظات تنهایی اسیردام صیاد یادها وخاطرات یک بسته آرزو ...آرزوی وصال غمکده تنهایی سایه ی تنهایی I- WANT-YOu اینجا زمان مرده .:: رایانستان ::. زیرپوست عشق دو عاشق دیوانه به تو که بهترینی وبلاگ تنهایی من عشق من میلاد sakhtar az sang مرد تنها زیر بارون VaSaT MiMiRaM نوشته های سارا (رامین(چرا رفت؟ چپ دست مشهور ((:. بیاد مهراوه .:)) !...خودمو خودمون حمیده علی اکبری گل من بی تو تنهام آواره ترین دختر دنیا یک شکست خورده اصفهان نصف جهان بهترین آهنگهای من انجمن شاعران مرده فتو بلاگ چشم سوم خاطره های سرخ آبی (حسرت دیدار(بهنوش نوشته هایی برای خودم طلوع غم غروب عاشقان >>>~انعکاس آب~<<< عکسایی که تا حالا ندیدی عکس ها و سرگرمی هاش !---»''^'«دل شیفته»'^''«---! «سفر به آرزوها «دادش محمد هرچه می خواهد دل تنگت بگو هشیوار»دکتر کاوه سالارمند» ...کاش می شد زندگی انسانها ورق پاره ای از دیار سرگشتگی وبلاگ رسمی هواداران پرسپولیس
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازدیدها :